تبليغاتX
دنیای سوفی
دنیای سوفی
هرکس که بداند که نداند از همه داناتر است
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
راه های مقابله با آنفولانزای خوکی

(پنج راه ساده، که می تواند در مقابل آنفولانزای خوکی از افراد محافظت کند)

پیامی که کمپین صلیب سرخ جهانی تلاش می کند به همگان برساند لزوم انجام این پنج کار است:


1- شستن دست ها

2- پوشاندن دهان

3- حفظ فاصله با افراد

4- جداسازی افراد بیمار

5- دفع صحیح زباله ها

منبع خبر: اسمشو نبر :-)


+ نوشته شده در 10:25 توسط دوست آلبرتو کناکس.
جمعه سی ام مرداد 1388
جنگ در نگاه میلان کوندرا
تو این پست یه صفحه از کتاب جاودانگی بخش جنگ رو یمخوام بنویسم. یه صفحه ی جنجالی!

داستان در مورد دوتا مرده که یکیشون رو "خرس" اسم گذاشته فقط برای اینکه چون چاقه همکاراش "خرس" صداش می کنن (البته فکر نکنم جلوی خودشم بگن). و رئیس یه مرکز رادیویی هست. دومی یکی از کارمنداشه که اسمش "پل" هست. این دو نفر در مورد مصیبت و جنگ یه بحثی می کنن که خیلی جالبه. نکته اینکه داستان این کتاب در مورد سالهاییه که جنگ ایران و عراق همه جا تو دنیا سر زبونا بود! :

(( خرس که مجبتش نسبت به پل کم کم با خشم مخلوط میشد پرسید:

- جنگ بین ایران و عراق سرگرمی است؟ فاجعه های امروز، تصادف آن قطار، اینها برایت سرگرمی است؟

پل که پیدا بود آن روز با حالتی بسیار خوش بیدار شده است گفت:

- تو هم مثل افراد دیگر که خیال می کنند مرگ مصیبت است اشتباه می کنی.

خرس با لحنی سرد گفت:

- قبول دارم که واقعاً مرگ را همیشه مثل یک مصیبت تلقی کرده ام.

پل گفت:

- اشتباه کرده ای. تصادف قطار برای کسی که توی قطار است و یا پسرش توی قطار است، وحشتناک است. اما در برنامه اخبار مرگ دقیقاً مثل داستان های آگاتاکریستی است، که اتفاقاً بزرگترین ساحره همه زمانها است، چرا که می دانست چگونه قتل را به صورت سرگرمی درآورد، آن هم نه یک قتل بلکه دهها قتل، صدها قتل، زنجیره قتل هایی که برای سرگرمی ما در اردوگاه مرگ و نیستی داستانهایش صورت می گیرد. اردوگاه آشو یتز فراموش شده، اما کوره آدم سوزی داستانهای آگاتا همیشه دودش دارد به آسمان می رود، و فقط یک آدم ساده ممکن است فکر کند که این دود مصیبت است.

خرس به یاد آورد که پل درست با استفاده از تناقضی از هیمن نوع بود که مدتها در اتاق اخبار، همکارانش را تحت تاثیر قرار می داد. و برای همین بود که وقتی کارمندان در معرض بررسی دقیق ایماگلوکها (منظورش از این کلمه کسانی هستن که میان برای دادن تبلیغات به این استگاه رادیویی، و چون ایستگاه رادیویی خصوصیه، همه چیزشو بررسی می کنن تا مطمئن بشن جای خوبی رو برای تبلیغ انتخاب کردن) قرار گرفتند، نتوانستند کمک چندانی به رئیسشان بکنند، زیرا همگی در اعماق وجودشان نظرات او را کهنه می دانستند. خرس از اینکه در پایان تسلیم شده بود خجالت می کشید، با این همه می دانست راه دیگری نداشته است. این مصالحه اجباری با روح زمانه، گرچه کاملاً پیش پا افتاده، اما در واقع گریز ناپذیر است، مگر آن که از هر کس که قرن ما را دوست ندارد بخواهیم در یک اعتصاب همگانی شرکت کند. اما در مورد پل نمی شد از مصالحه اجباری سخن گفت. او دلش می خواست عقل و هوش خود را کاملاً داوطلبانه و با شور و شوق بسیار و مطابق میل خرس در خدمت قرن خویش بگذارد. به همین دلیل خرس با صدایی یخ زده تر از او پاسخ داد:

- من هم آگاتاکریستی می خوانم! وقتی خسته ام، وقتی دلم می خواهد برای مدتی به صورت یک بچه درآیم. اما اگر همه زندگی ما به صورت بازی بچه گانه در آید، روزی جهان از سر و صدای پرگویی و خنده کودکانه خواهد مرد.

پل گفت:

- من ترجیح می دهم از صدای خنده کودکانه بمیرم تا از صدای مارش عزای شوپن. و این را هم به شما بگویم: همه شرهای عالم در آن مارش عزا است که تجلیل مرگ است. اگر مارشهای عزای کمتری وجود داشت، شاید مرگ های کمتری هم وجود می داشت. دریاب که می خواهم چه بگویم: احترام به مصیبت از بی فکری پرگویی کودکانه بسیار خطرناک تر است. آیا می دانی پیش شرط همیشگی مصیبت چیست؟ وجود آرمانهایی که آنها را گرامی تر از زندگی بشر می دانند. و پیش شرط جنگ چیست؟ همن مطلب. آنان تو را به سوی مرگ می رانند، چرا که احتمالاً چیزی بزرگتر از زندگی تو وجود دارد. جنگ فقط در جهمان مصیبت می تواند وجود داشته باشد؛ انسان از آغاز تاریخ فقط جهان مصیبترا شناخته و نتوانسته پا را از آن فراتر نهد. عصر مصیبت فقط با انقلاب سبکباری (منظور کنار گذاشتن تمامی تعصب هاست) پایان می یابد. این روزها دیگر از طریق کنسرتها نیست که مردم به وجود سمفونی نهم بتهوون پی م یبرند، بلکه از چهار خط سرود شادی است که هر روز آن را از تبلیغات برای عطر بلا می شنوند. این مرا متوحش نمی کند. مصیبت چون بازیگر عج.زه ای که دستش را روی قلبش می فشرد و رجز میخواند از جهان اخراج می شود. سبکباری غذایی است بنیادی برای وزن کم کردن. چیزها نود درصد معنی شان را از دست می دهند و سبک می شوند. در چنین محیط بی وزنی تعصب ناپدید می شود. جنگ غیر ممکن می شود.))

یه کم بیشتر از یه صفحه شد، شد دو صفحه و خورده ای!

اما جالب اینکه میلان کوندرا به راحتی در بحث دو شخصیت داستان، تعصب رو عامل جنگ و جنگ رو عامل مصیبت و باز مصیبت رو عامل تعصب می دونه. زنجیره ای که اگر واردش بشی خارج شدن ازش سخته.زنجیره ای که دو کشور ایران و عراق رو 8 سال وارد جنگ کرد، اول با تعصب روی مرگ چند نفر شروع شد و بعد جنگ آغاز شد مصیبت مردم دو کشور رو گرفت. و این مصیبت به تعصب مردم دامن زد و جنگ شدت گرفت، مصیبت شدت گرفت، تعصب هم شدت گرفت. و تنها نتیجه اش مرگ هزاران نفر و هدر رفتن زحمات و سرمایه های میلیون ها نفر بود. در ادامه همین داستان میلان کوندرا توضیح میده که دیگه تو اروپا جنگ غیر قابل اتفاق افتادنه. نه از نظر سیاسی. الان جنگ ها در اروپا مثل بازی شطرنج دو نفره که به زیرکی تمام یکی بای اون یکی نقشه هایی می کشه و برنده کسی خواهد بود که بتونه فکر طرف مقابل رو و پیش بینی اش از آینده رو بخونه. تنها تلفات چنین جنگ سردی فقط مهره های شطرنج هستن که در بازی بعدی دوباره قد علم می کنن. اما جنگ در جهان سوم هنوز هم به شکل سنتیش ادامه داره. و این فقط به خاطر تعصبیه که هنوز وجود داره. تعصبی که با افتخار فریادش می زنن و به اسمهای مختلف می شناسنش، از غیرت گرفته تا شور حسینی، همه و همه تعصبهایی هستن که به مصیبت ختم میشن!
+ نوشته شده در 10:3 توسط دوست آلبرتو کناکس.
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
لجبازی

نمی دونم از چی بگم. اصلاً چرا بگم؟

چرا بعضی از این آدما لج می کنن؟ چرا یه سری سنتهای قدیمی که ابلهانه هم هستن هنوزم رواج دارن؟

میگن لیلی و مجنون اسیر مسائل ابلهانه ی قومی و قبیله ای شدن، یه روزی به این می خندیدم و می گفتم عجب آدم های ابلهی بودم این اقوامشون. اما وضع خودم الان همینه! تو قرن 21، تو عصر ارتباطات و تکنولوژی. تو عصر گفت و گوی تمدن ها و دهکده ی جهانی، من اسیر سیرک تعصب های نژادی و سنت های ابلهانه شدم. اسیر اشتباهه باید بگم که زندونی شدم!

آه .... که گاهی وقتا زندگی خیلی نامرد میشه

+ نوشته شده در 9:26 توسط دوست آلبرتو کناکس.